تبليغاتX
Violet Sky

Violet Sky


 

سلام.الان که دارم اینا رو می نویسم تو خونه تنهام و دارم گریه می کنم.نمی خواستم از این موضوع حرفی توی وبلاگ بزنم.ازتون ممنونم که وقتتون رو گذلشتید تا اینو بخونید:

امروز خونه خاطره ها رو خراب کردند.امروز خونه بزرگ پدربزرگم که همیشه توی  قلب کوچیک من بود در هم شکست.

امروز قلب من خراب شد.پنج  سال از کودکی من زیر خرابه ها دفن شد.حالا دیگه با نگاه کردن به هر گوشه ی اون یاد چیزی یا کسی نمی افتم.یاد عزیزانم نمی افتم.حالا فقط از همه چیز نقشی از خیال باقی مانده.دیگه اون حوض بزرگ رو که داشتم توش مرگ رو تجربه میکردم،همون حوضی که وقتی 3-4 سالم بود.اردکم توش مرگ رو تجربه کرد دیگه نمی بینم.من توی اون خونه هزار بار خندیدم و امروز قد اون هزار بار خندیدنم گریه کردم.امروز بازم اون خونه رو دیدم.چقدر پیر و شکسته شده بود.چقدر گرد و قبار گرفته بود.خونه ی بزرگ و قشنگ دیدی تو رو خراب کردند؟دیدی؟حالا جای تو یه ساختمان بلند و بی روح به شمار ساختمون های بلند و بی روح تهران اضافه می شود.به جای حیاط بزرگت پارکینگ می سازند.ما همه رفتیم هر چند من دوست دارم باز هم وسط دل تو بنشینم.ما همه رفتیم.ولی روح ما،صدای خنده هامون،قلب ما هنوز اینجا مونده.شایدم تو اونو به اسارت گرفتی.تا ما همه یادمون بمونه که به گردن تو حق داریم.تو سقفی بودی بالای سر کودکی هام.یه جایی بو دل تو بود که من شبا،وقتی برای اولین بار از مامان بابام دور بودم گربه می کردم.بی صدا گریه می کردم.ولی تو می فهمیدی!نه؟تو این خونه من اولین کلمات رو یاد گرفتم.اولین گام رو برداشتم.تا امروز بتونم برای رسیدن به هدف دور و بزرگ و پر از سختی راه درازی رو طی کنم.من تو رو دوست داشتم.دوست خواهم داشت.گاهی توی تنهایی گوشه ی دل تو می شستم و فکر می کردم.امروز تو خرابه ها دنبال همون یه تیکه جا بودم.ولی پیداش نکردم.فقط بدون که شاید تو با خاک یکسان شده باشی.ولی تو قلب من تو هنوز هم سرا پا ایستادی،نفس می کشی،لبخند می زنی و به ما نگاه می کنی!

در هر صورت خونه ی بزرگ و قشنگ،ته اون کوچه ی بن بست،توی قلب کوچک من(یا قلب ما)،پر از خاطره های خوب و بد،غرق در اشک ها و لبخند ها؛

خدانگهدار ....      دیبا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 13:12 توسط دیبا و شهرزاد |



در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

وبگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد ، به گمانم

کوچک و بعید

در پی سودائیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشاء

هر کسی حرف دلش را بزند

"غیر ممکن" را از خاطره ها محو کنند

تا ، کسی بعد از این

باز همواره نگوید :"هرگز"

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبارت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل و دشت

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم :

عدل

آزادی

قانون

شادی ...

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

(مجتبی کاشانی)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387 19:42 توسط دیبا و شهرزاد |


سلام ببخشید.خیلی دیر سر زدیم.امتحان و بدبختی و... .

تصمیم گرفتیم که سبک وبلاگ  رو عوض کنیم.و از شما دوستان خواهشمندیم که سلیقه های خود را خرج کنید و در تعویض وبلاگ کمکمون کنید.

--------------------------------------------------------------

- هر گاه در زندگی به در بزرگ با قفل بزرگی برخورد کردی ناامید نشو چون اگر باز نمی شد آن جا در نمی گذاشتند و دیوار می گذاشتند.

 

- آدم به زمین آید

این حادثه رویا نیست

این فرصت بی تکرار

عشق است معما نیست

 

- فرقی نمی کند که گودال آب کوچکی باشی یا دریایی بزرگ...زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

 

- هیچوقت مغرور نشو برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.

 

-سر از خاک بیرون بیاور تا لایق آفتاب شوی.

 

-اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.

 

- شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

او سجده بهر آدم و این بر خدا نکرد

 

----------------------------

دوستان گلم.درباره بیت آخر خوب فکر کنید.گاهی پشت ابیات و واژه ها چیزی نهفته است که می تواند دنیا و آخرت شما را برایتان بخرد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 16:35 توسط دیبا و شهرزاد |


سلام دوستان عزیز.اول این که معذرت می خوام که این قدر دیر آپ کردم.از اول اردیبهشت مامان و بابام رفته بودن مکه.منم خونه مامان بزرگ و بابابزرگم بودم.واسه همین هم تازه وقت کردم که بیام.

راستی!فصل امتحان ها داره شروع می شه.خوب درس بخونید.منم دیگه باید بشینم درس بخونم.البته میام به وب یه سری بزنم.اما شاید یه کم دیرتر.در هر صورت بازم عذر می خوام.

متن پایین رو حتما بخونید و نظر بدید.آخرش بگید که به نظر شما این کلمه چه معنی می ده.یادتون نره ها!

 

 

گروهی از متخصصين در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند. پاسخهايي كه بچه ها دادند عميق تر و متفكرانه تر از تصورات بود. سوال اين بود : معني عشق چيست؟

 

مارك - 6 ساله : وقتي كسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي كنه احساس مي كني كه اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.


بيلي - 4 ساله : مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاك بزنه پدر بزرگم هميشه اين كار رو براش مي كنه حتي حالا كه دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه.


زبكا - 8 ساله : عشق موقعيكه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادكلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو ببوسن.


كارل -5 ساله : عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودشو بده به شما.


كريستي - 6 ساله : عشق يعني وقتي كه مامان من براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدش به بابا امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه.


دني - 7 ساله : عشق اون چيزيه كه لبخند رو وقتي كه خسته اي به لبت مياره .


تري - 4 ساله : عشق وقتيه كه شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين.


اميلي - 8 ساله : عشق همون باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني.


بابي - 7 ساله : اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.


نيكا 7 - ساله : عشق اون موقعس كه تو به پسره مي گي كه از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش.


نوئل - 7 ساله : عشق مثل يه پيرزن كوچولو و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينكه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن.


تامي - 6 ساله : موقع تكنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه منو نگاه مي كردن نگاه كردم و بابام رو ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها كسي بود كه اين كار رو مي كرد. من ديگه نترسيدم.


كيندي 8 - ساله : مامانم منو بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره.


كلر - 6 ساله : عشق اون موقعي هست كه مامان بهترين تيكه مرغ رو ميده به بابا.


الين - 5 ساله : عشق زمانيه كه مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.


كريس - 7 ساله : عشق وقتيه كه سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي.


مري آن- 4 ساله : مي دونم كه خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينكه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره.


لورن - 4 ساله : وقتي شما كسي رو دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شن.


كارل - 7 ساله : دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد.


 

و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي كه هدفش پيدا كردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يك مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه كردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه كه چي كار كردي؟ ميگه كه هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كنه.

نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387 16:32 توسط دیبا و شهرزاد |


تا حالا به مرگ فکر کردین؟؟؟

آخه یعنی چی؟مگه ممکنه؟

آدما زندگی کنن بعدش خدا به عزراییل بگه فلانی رو بکش؟اونم چشم و گوش بسته می گه...باشه!چشماشو می بنده و آدمای خوب و خوشگل و مهربون و باهوش و بانمک رو ...با خودش می بره.تازه آدمو گول می زنن که می خوایم ببریمت بهشت.طرف خر می شه می گه بریم،منو از این زندگی فلاکت بار خلاص کن.

می برنش و بدبخت می بینه زیر پاش آتیشه،بالا سرش دوده،مار و توله شیطون و تمساح از سر و کولش میان بالا...آخرش میاد به خدا می گه :آقا جان این دیگه چه وضعشه؟مگه نگفتین میاریمت بهشت .تو قرآن تون هم نوشته بهشت درخت داره،رودخونه داره،قصر داره.پس این جا دیگه کجاس.خدا می گه بابا جان اشتباه چاپی بوده.شایدم محمد اشتباه حفظ کرده!!!ما گفتیم زندگی مثه مسابقه ست.هر کی بقیه رو دور بزنه و حقشون رو بخوره می رسه خط پایان. جایزه هم (اشاره به بهشت) دو دستی تقدیمش...

خلاصه این طوریه که خدا ملت رو مثه گوسفند می ریزه و سط آتیش.از ما گفتن بود.ما که وظیفمون رو به نحو احسن انجام دادیم.دیگه خود دانید.اگه یه روز عزراییل اومد گفت بیا ببرمت بهشت،بگو خودتی ، برو بگو بزرگترت بیاد.شاید این بنده خدا هم سر عقل اومد.

با تشکر

ستون پنجم شیطون

 

پیوست: تمام مدتی که داشتم می نوشتم می ترسیدم سوسک شم که الحمد الله هنوز آدمم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 12:24 توسط دیبا و شهرزاد |


باران شدی و بر سرم باریدی،

خنده شدی و بر لبم نقش بستی،

اشک شدی و از چشمانم فرو ریختی،

رود شدی و مرا با خود بردی...

من چترم را گشودم،

خنده ام را پوشاندم،

گریه ام را در سینه نگاه داشتم و تنها بغض کردم،

از رود تو نیز گریختم...اما...

چرا امروز مرا در قفس قلبت زندانی کردی؟

عشق مگر زور است؟

بنگر...

این جسم من است،پشت این میله های عمود

قلب من اما...این جا نیست

جایی ست فراتر از پاره آهن های زشت

فکر من که با دو پای کوچک خود...

فاصله ها را طی می کند

تا برسد به خدا

آسمان دل من خاکستری ست

کبوترهای آن هم مرده اند

این دل عاشقم احساس عجیبی دارد...

احساس پنجره ای

که بر دیوار یک انباری

سکنی گزیده

و به امید دیدار خورشید سالیان مدیدی ست که نشسته...

احساس گل سرخی که در گلخانه روییده و آواز مرغ عشق را طلب می دارد.

احساس دل خشکیده صحرا را

که به قصد لمس باران ،آسمان را سیر می کند...

چشم من پیچ جاده را زیر نظر می گیرد.

بی توجه به این ستون های آهنی

به امید دیدنت...

به امید در باز گلخانه که شاید

مرغ عشق آن را پشت سر بگذارد...

به امید ریختن سقف انباری تا

پنجره روی خورشید را به چشم ببیند...

و به امید تکه ابری راه گم کرده بلکه

اشتباهب بر سر صحرای خشکیده ببارد...

دل من اما طاقت دوری ندارد

این قلب دیوانه من هم هنوز

به امید دیدنت منتظر می ماند...

 

 

     بی زحمت منت بذارین یه نظر بدین   

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387 17:16 توسط دیبا و شهرزاد |


گاهی که به آسمان نگاه می کنم تورا می بینم.یه جایی که خیلی دوره،خیلی هم نزدیکه.یه جایی که دورش پر از ابره.خورشید داره،ستاره داره.هم شبه هم روز.تو لباس سفید پوشیدی.داری می خندی.گاهی هم اخم می کنی.ولی من همیشه گریه می کنم.این جا رو زمین جات خیلی خالیه.این جا گاهی شبه،گاهی روزه.وقتی خورشید داره ستاره نداره.وقتی هم ستاره داره خورشید نداره.این جا هر وقت یه نفر مثه تو میاد اون بالا و لباس سفید می پوشه همه لباس سیاه می پوشن.مثه تو نیستن که یه وقت می خندی ،یه وقتی هم اخم می کنی.بیشتر اوقات به یه نقطه خیره می شن و هیچ کی نمی دونه به چی فکر می کنن.این جا مردم اغلب خستن.راحت به هم دروغ می گن.راحت از هم جدا می شن.از گریه کردن خجالت می کشن..به خاطر همین هم همیشه قلبشون تو سیل اشک غرق می شه.این جا به پسرا می گن:"مرد که گریه نمی کنه!". اونا هم از بچگی یاد می گیرن که هیچ وقت گریه نکنن و گریه کردن رو نشونه کوچیکی می دونن.در حالی که گریه کردن قلب بزرگ می خواد...

این جا به زمین نگاه کردن رو نشونه حیا می دونن.شاید به خاطر همین هم هیچکی تو رو اون بالا تو آسمون نمی بینه.هر وقت به مامان می گم تو اون بالایی می گه دختر مگه عاشق شدی!؟

 

این جا هنوزم عاشقی رو دیوونگی تعبیر می کنن.نمی دونن که یه عاشق همیشه از همه عاقل تره...

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خواهش می کنم نظر بدین...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 15:36 توسط دیبا و شهرزاد |


خداوند زميني سبز آفريد.وآسمان را با آبي وصف ناپذير.انسان را آفريد با قلبي پاك و بزرگ.عشق را با قدرتي بي انتها زينت بخش قلب ها كرد...و لبخند زد.

                                                                                     

اكنون بعد از گذشت ميليارد ها سال از آن روز زيبا،خدا با تاسف به زمين نگاه مي كند و آه مي كشد؛زمين غبار آلود،آسمان سياه،قلب هاي تاريك و عشق كه با همه نيرويش از پاي درآمده.قطرات اشك از ديدگانش فرو مي ريزد و...زير لب زمزمه مي كند:آسمان فراموش شده است.آري...جهانيان لايق هستي زيبا نيستند...                        

 

 

انسان آرام پول ها را مي شمرد و با خوشحالي بر سر مي ريزد.نگاهشان مي كند كه چگونه در هوا مي رقصند.ناگاه چشم بر آسمان مي دوزد؛چه آسمان زيبايي!پول ها را فراموش مي كند و مي خندد...

 

       خدا لبخند مي زند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 15:31 توسط دیبا و شهرزاد |


به دستت یک پروانه می گیری.می خواهی ببینی زنده است؟انگشتتو باز می کنی فرار می کنه.محکم بگیری می میره.

دوست داشتن هم چیزی مثل همینه...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 15:20 توسط دیبا و شهرزاد |